تبليغاتX
باران
درمانگاه كالج ، 4 ام آوریل ،

عزیزترین بابا لنگ دراز ، دیروز عصر وقتی كه هوا داشت تاریك می شد و من تو تختخوابم نشسته بودم و بیرون رو نگاه می كردم كه بارون می بارید و احساس كسلی شدیدی می كردم از زندگی توی یه مجتمع فوق العاده ، تو این حال بودم كه پرستار با یه جعبه بلند سفیدی كه به اسم من بود ظاهر شد بود كه پر از دوست داشتنی ترین غنچه های رز صورتی بود . و بهتر از اون ، یه كارت هم بود كه توش یه پیام مودبانه ای با خط مایل و كشیده جالبی نوشته شده بود (اما نشون دهنده یه شخصیت خیلی محترم ) هزاران بار متشكرم. گلهای تو اولین كادوی واقعی و حقیقی بود كه تو عمرم گرفته بودم . اگه میخوای بدونی كه چقدر بچه ام باید بدونی كه دراز كشیدم و گریه كردم آخه خیلی خوشحال شدم. حالا دیگه مطمئنم كه نامه هامو می خونی، از این بع بعد نامه هامو بیشتر جذاب می نویسم، اونوقت ارزششو داره كه توی یه نوار قرمز بپیچی و سالم نگهشون داری؛ فقط اون یه دون افتضاحه رو بذار كنار و بسوزونش. خیلی بدم میاد از اینكه فكر كنم دوباره اونو بخونی. ممنونم كه یه سال اولی بیچاره ، كج خلق و مریض رو خوشحال كردی. احتمالا تو فامیل و دوستای دوست داشتنی زیادی داری ، برای همین نمی تونی درك كنی كه چه حسی داره كه بخوای تنها باشی اما من اینطورم. خدانگهدار ؛ قول میدم دیگه شكایت نكنم، آخه الان فهمیدم كه تو یه شخص واقعی هستی ؛ و همین طور قول میدم كه دیگه تو رو با سوالهای بیشتر اذیت نكنم. هنوزم از دخترها بدت میاد ؟ قربانت برای همیشه : جودی


+ نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 3:16
توسط ناهید حسینی
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

 همه تن

 چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل عشق تو درخشید

باغ صد خاطره خندید ،

 عطر صد خاطره پیچید

 یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم

 پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم

 ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 من همه محو تماشای نگاهت

 اسمان صاف و شب ارام

 بخت خندان و زمان رام

 خوشه ی ماه فرو ریخته در اب

 شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

 شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اواز شباهنگ

 یادم امد تو به من گفتی از این عشق حذر کن

 ساعتی چند بر این اب نظر کن

 اب ائینه ی عشق گذران است

 تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 باش فردا که دلت با دگران است

 تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگر نتوانم ، نتوانم

 روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نرمیدم     نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من اهوی دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 حذر از عشق ندانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

 اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم اید که دگر از تو جدایی نشنیدم

 پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم ر

فت در ظلمت شب ، ان شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم

نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم

فریدون مشیری


+ نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 3:2
توسط ناهید حسینی
‎... ‎آن وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد‎.‎ روباه گفت: سلام شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این وجود با ادب تمام گفت: سلام صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب‎...‎ شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی‎!‎ روباه گفت: یک روباهم من‎.‎ شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته‎...‎ روباه گفت: نمی توانم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر‎.‎ شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت می خوام‎.‎ اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: تو اهل این جا نیستی. پی چی می گردی؟ شهریار کوچولو گفت: پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم ‏پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟ شهریار کوچولو گفت: نه، پی دوست می گردم.

 اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است‎.‎ ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ ‏احتیاجی به تو دارم نه تو احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر ‏منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میان همه عالم موجود یگانه ای ‏می شوی من واسه تو‎.‎ شهریار کوچولو گفت: کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد‎.‎ روباه گفت: بعید نیست. رو کره زمین هزار جور چیز می شود دید‎.‎ شهریار کوچولو گفت: اوه نه! آن رو کره زمین نیست‎.‎ روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: رو یک سیاره دیگر است؟ ‎- ‎آره ‎- ‎تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ ‎- ‎نه ‎- ‎محشر است! مرغ و ماکیان چطور؟ ‎- ‎نه روباه آه کشان گفت: همیشه خدا یک پای بساط لنگ است‎!‎ اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ‏مرغ ها عین همند همه آدم ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو ‏اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای ‏پای دیگری فرق می کند؛ صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت سوراخ قایم بشوم اما صدای ‏پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن جا گندم زار را می بینی؟ برای ‏من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. ‏اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که ‏طلائی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم ‏داشت‎...‎ خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت می خواهد منو اهلی ‏کن‎!‎ شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می خواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا ‏کنم و از کلی چیزها سر در آرم‎. ‎ روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد. انسان ها دیگر برای سر در ‏آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی ‏نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ... تو اگر دوست می خواهی خب منو ‏اهلی کن‎!‎ شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟ روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من، می گیری این جوری میان ‏علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون تقصیر ‏همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی‎.‎ فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد‎.‎ روباه گفت: کاش سرهمان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ‏ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی ‏می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر ‏خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای ‏دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده ای دارد‎.‎ شهریار کوچولو گفت: قاعده یعنی چه؟ روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می ‏شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلاً شکارچی های ما میان ‏خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنجشنبه ‏ها بره کشان من است: برای خودم گردش کنان کی روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و ‏بی وقت می رقصیدند همه روزها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم‎.‎

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد‎.‎ لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم‎.‎ شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم‎.‎ روباه گفت: همین طور است‎.‎ شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می شود‎!‎ روباه گفت: چرا، واسه خاطر رنگ گندم‎.‎ بعد گفت: برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع ‏می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم‎.‎ شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی ‏مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان جوری ‏هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ‏عالم تک است‎.‎ گل ها حسابی از رو رفتند‎.‎ شهریار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی شود مرد. گفت و گو ندارد که ‏گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه شما سر است چون فقط ‏اوست که آبش داده ام. چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که حشراتش ‏را کشته ام ( جز دو سه تایی که می بایست شب پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گله گزاری ‏ها یا خود نمایی ها و حتی گاهی پای بغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گل من ‏است‎.‎

و برگشت پیش روباه‎.‎ گفت: خدانگهدار‎!‎ روباه گفت: خدانگهدار!. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمی ‏شود دید. نهاد و گوهر چشم سر نمی بیند‎.‎ شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند‎.‎ ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای‎.‎ شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام‎.‎ روباه گفت: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت ‏به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی‎...‎ شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم‎...‎


+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 7:3
توسط ناهید حسینی
http://www.artistsindevon.com/water/water_1.htm

.....................................................................................................

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز ؛ همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.
تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.
به پدرت پشت کردی؛ به پیمان و پیامش نیز.
غرورت، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لابه لای طوفان یافتم، در دل مرگ و
 
سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آن ها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری تو سر کشی کردی و گناه کاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن  هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آن گاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا  کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست.
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آن که دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دست ها تمایش کرد و سال هاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم! 
عرفان نظر اهاری )


+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 9:48
توسط ناهید حسینی