تبليغاتX
باران
http://www.artistsindevon.com/water/water_1.htm

.....................................................................................................

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز ؛ همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.
تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.
به پدرت پشت کردی؛ به پیمان و پیامش نیز.
غرورت، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لابه لای طوفان یافتم، در دل مرگ و
 
سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آن ها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری تو سر کشی کردی و گناه کاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن  هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آن گاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا  کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست.
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آن که دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دست ها تمایش کرد و سال هاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم! 
عرفان نظر اهاری )


+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 9:48
توسط ناهید حسینی موضوع: |
نوشته های دکتر شیری
 
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:3
توسط ناهید حسینی موضوع: |

بیست و هشت سال از عمرم گذشت. چه ساده و چه آرام و چه پر شتاب.

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!
به كسى جمال خود را ننموده‏يى و بينم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!
به ره تو بس كه نالم، زغم تو بس كه مويم
شده‏ام زناله، نالى، شده‏ام زمويه، مويى
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!
چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟
چه شود كه كام جويد زلب تو، كامجويى؟
شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
من خشك لب هم آخر زتو تر كنم گلويى؟!
بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى
زچه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!
رخ شيخ و سجده‏گاهى، سرما و خاك كويى
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى‏

فصيح الزمان شيرازى (رضوانى)


+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 19:8
توسط ناهید حسینی موضوع: |
روز خبرنگار هم بی هیچ دست نوشته ای گذشت....


+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 0:36
توسط ناهید حسینی موضوع: |